بقالی شماره یک: یک پسری اونجا کار میکرد شدیدا چشم ناپاک بود و زیر لبی متلک مینداخت
بقالی شماره دو: دو تا برادر اونجا کار میکردند یک سال اونجا مشتری بودم یک بار بدهکاری نگذاشتم جنس زیاد میخریدم میشه گقت یک مشتری پایه بودم. یک شب ساعت هشت و نیم رفتم خرید برادر کوچیکه دیدم داره با موبایلش حرف میزنه رفتم چیزایی که برداشتم رو گذاشتم جلوش برا حساب نمیدونم چه سوالی ازش کردم که به یک زبونی که نمیدونم چه زبونی بود جوابم رو داد و نگاه خیلی وحشتناکی کرد به نظرم مواد زده بود دیگه ادامه ندادم حتی خریدامم برنداشتم و زدم بیرون از مغازه دیگه ام نرفتم اون مغازه
بقالی شماره سه: دعوا سر چی بود اقا میشه ماستی بدید که تاریخ مصرفش واضح روش نوشته شده باشه
اقای باقال: اگه خراب بود من اینجا هستم پس میگیرم ازتون خانم اگه از جنسای مغازه ما راضی نیستید لطفا از ما خرید نکنید با یک بحث کوچیک اومدم بیرون خوب حسابا دیگه اینجام نمیشه رفت.
لازم بذکر بقالی اولی یک پسر سنی خیلی مودبم کار میکرد که من رو اون شیعه فراری داد.
برای کارشون ارزش قائل نیستند و وقتی با بی توجهی هاشون بیکار شدن از دولت توقع کار دارند.
ما را در سایت حجاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50